تبليغاتX
اعترافات! - ...

چشم بسته راه مي روم تا نزديكتر بيايي...چشمم را مي بندم تا پشت ِ پلك هايم بنشيني...مي گويم: چرا مي گويند تكليف زندگي آدم ها را روياهاشان معلوم مي كنند...مي گويم: كم رويا بافتم زمستان و تابستان، شب و روز؟ مي گويم: دارم به خودم و همه ي حرف هاي دنيا شك مي كنم...دارم به خودم و زندگي اي كه شبيهِ هيچ چيز نيست شك مي كنم.. نگاه مي كنم به خودم...به خودم كه ديگر نيستم...به خود ِ خودم كه شبيه خودم نيست...رنگِ توست...

 

مي گويم: پشت ِ پلك نيانداز خواب ِ مرا...

مي گويم: پشت ِ پلك نيانداز خواب ِ مرا...

من با روياهايم زنده ام... با چشم هايي كه مي بندم شان تا نزديكتر بيايي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:57  توسط اعظم حسن تقی  |