حالا به سرنوشت ماهي بازي كودكي ام دچارم..
كاغذ را مي داد دستم. با خطوط در هم برهم. مي گفتم: حالا بايد چه كار كنم با اين خط ها؟ مي گفت: شكل هايي را كه مي بيني پر رنگ كن! و من غرق مي شدم ساعت ها لابه لاي خطوط...و منجي يك عالمه ماهي و پروانه و نهنگ مي شدم. نجات مي دادم يك عالمه دربند را از حصاري كه تنيده شده بود دورشان. اما نجات هيچ كدام شان به اندازه ي ماهي بچه اي كه ته ِ حوضِ خط هاي مورب گير كرده بود برايم هيجان انگيز نبود. دور ماهي را پر رنگتر از همه خط مي كشيدم و به نشانه ي رهايي كاملش از بند كاغذ را ريز ريز مي كردم. يا آنقدر دورش خط محكمي مي كشيدم كه ماهي جدا مي شد از خط هاي مورب و كاغذ...
حالا به سرنوشت ماهي بازی كودكي ام دچارم..
چرا رهايم نمي كني از اين همه خط مورب خدا؟