پريشان مي نويسمت، مثل بيدهاي مجنون و موهاي تو كه پريشان مي نويسند من را...
مي نويسمت مثل بغضي كه گلوله مي شود حوالي نامت...
به نام چشم هات
سلام.باور نكن كه حال من خوب است...
اينجا بهار فقط بيرون پنجره سرك مي كشد...اين را از صداي گنجشك ها مي فهمم كه بي تابي توي حلقوم شان رگبار مي شود روي خواب هام...
گفتم خواب...
حالا با چشم هاي باز مي خوابم...باورت مي شود؟ قرار نبود حتا نيايي به روياهام...يادت نيست؟ هر چقدر پلك مي زنم حتا از رويا خبري نيست... كابوس نشسته جاي چشم هاي تو...پلي شكسته، آسماني واژگون لابه لاي دست هام... نمي گفتي يك دست صدا ندارد؟ صدا ندارد...شاگرد خوبي هستم؟ نيستم... حتمن دوباره ابروهات را در هم كشيده اي كه يعني پاك خل شده ام... گفته بودمت كه شيدا به دنيا آمده ام، گفته بودم كه انبار كاهي را مي مانم كه جرقه اي به آتشش مي كشد... نه نگفته بودم، دروغ چرا؟ اصلن چه فرقي مي كند... حالا مي گويمت... انبار كاهي را مي مانم كه جرقه اي به آتشم كشيد...آتش...آتش...يادت هست كابوس ماه هاي پيش را؟ دانشگاه آتش گرفته بود...من مانده بودم از يك ساختمان آدم... جنازه ها روي دستانم مانده بود و آواري كه فرار كرده بودم از آن...راستي چرا فرار كرده بودم؟ يادت هست گريه هام را نوشتم برايت...تو گفتي خواب زن چپ است...چپ نبود...گفتم انگار خودم را جا گذاشتم ميان ديوار ها...زير آوار...حالا...
قرار نبود سوگنامه بنويسم...
صحبت از جنازه اي است كه مانده روي دست هام...بوي الرحمنم بلند شده...اما آدم ها مدام فكر مي كنند كه زعفران حلوايم كم نباشد، يادشان بماند لاي خرما گردو بگذارند...مرده حرمت دارد حتمن...حرمت داشتم؟ نداشتم...به تمام اقيانوس ها سوگند كه رنگ لبخند تو جاري ست در من حرمت نداشتم جز توي چشم هاي تو...
مي ترسم... وحشت زده ام...
نماز وحشت بخوان برايم، يادت نرود... فقط روي موج صداي تو راحت شنا مي كنم...
تمام شد اين نامه. به خدا مي سپارمت، مواظب دلت باش!