تبليغاتX
اعترافات! - سرشكسته...

پيراهنم را به آتش مي كشم، حالا كه  نمي گنجم لابلاي پودها وتارهاش...تارِ تار...چشمم سياهي مي رود بس كه سفيد شد به انتظار شكفتن روزنه اي ...

مي بيني ايوب؟ مي بيني كاسه ي شكيبايي ام تَرَك برداشته...مي بيني يعقوب؟ بوي پيراهن هم سوي بي سويي ام نمي شود ...

بي مقصد از خودم راه مي افتم...كوچه ها فقط سرشكستگي را به رخم مي كشند...ديوار آواري مي شود بر رويايم...

ققنوس نيستم...مگر چند بار مي شود از شراردلم متولد شوند ققنوس بچه ها؟

چشم هام را  را مي بندم...دلخوش به ميله هايي كه هر وقت خواستم مي توانم پر بكشم از آن...قفسي انفرادي...

گاهي آهي راه  را عوض مي كند...

آه بكش...دم مسيحايي اي..

شايد اثر آهت آباد كند اين خراب آباد را...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:10  توسط اعظم حسن تقی  |