تبليغاتX
اعترافات! - من و خودم و ديوار...

نشسته ام روبه روي خودم...

مي گويم: دلم گرفته برايت...

مي گويم: من هم...

مي گويم: كي بذر ديوار پاشيده شد در شهر؟

فكر مي كنم و مي گويم: كي...؟

مي گويم: روياهايم را نديدي؟

مي گويم: پشت ديوار مانده اند...

مي گويم: دستم نمي رسد...

مي گويم: كوتوله ي بيچاره...

مي گويم: چهارپايه نداري؟

مي گويم: نه!

مي گويم: طناب...؟

مي گويم: جا گذاشتم لابه لاي ابرها، يادت نيست آسمان نوردي...

مي گويم: اي كاش اين ديوارها لااقل چوبي بود...

مي گويم: كاش...

مي گويم: آن وقت موريانه ها را قسم مي داديم به جان جنگل...

مي گويم: آنوقت ديواري نبود...

مي گويم: بود...

مي گويم: نبود...

مي ايستم روبه روي خودم. مي گويم: نبود؟!!!

مي گويم: بود...

 

طناب و چهارپايه و موريانه...خنده گريه ام مي گيرد...مي گريزم از خودم با پاهاي بُتوني ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:3  توسط اعظم حسن تقی  |