نشسته ام روبه روي خودم...
مي گويم: دلم گرفته برايت...
مي گويم: من هم...
مي گويم: كي بذر ديوار پاشيده شد در شهر؟
فكر مي كنم و مي گويم: كي...؟
مي گويم: روياهايم را نديدي؟
مي گويم: پشت ديوار مانده اند...
مي گويم: دستم نمي رسد...
مي گويم: كوتوله ي بيچاره...
مي گويم: چهارپايه نداري؟
مي گويم: نه!
مي گويم: طناب...؟
مي گويم: جا گذاشتم لابه لاي ابرها، يادت نيست آسمان نوردي...
مي گويم: اي كاش اين ديوارها لااقل چوبي بود...
مي گويم: كاش...
مي گويم: آن وقت موريانه ها را قسم مي داديم به جان جنگل...
مي گويم: آنوقت ديواري نبود...
مي گويم: بود...
مي گويم: نبود...
مي ايستم روبه روي خودم. مي گويم: نبود؟!!!
مي گويم: بود...
طناب و چهارپايه و موريانه...خنده گريه ام مي گيرد...مي گريزم از خودم با پاهاي بُتوني ...