رسيدم به نجف وقتي كه خورشيد داشت آرام آرام از آسمان مي رفت و بزرگتر از هميشه نشسته بود در غرب و حرم امام علي عليه السلام نشسته بود در شرقي ترين نقطه ي نگاهم...سر گشته ميان شرق و غرب؛ زل زدم به آفتابي كه در مشرق نشسته بود...
گنبد طلايي رنگ تمام آرزوهام بود، سرم را خم كردم و اذن دخول گرفتم...
راه باز مي شد..بازِ ِ باز...من كه عادت نداشتم هيچ وقت برسانم خودم را به ضريح پس چرا اين بار... لب بر ضريح گذاشتم و نفس كشيدم...
خيره مي شوم به ضريح...خيره ...زنجير مي شود نگاهم با اشك ها به ضريح...خيره به بي خودي ام و مهرباني مولايي بزرگوار و دعوتي يكباره...
اذان مي گويند...اين بار اما به اشهد ان عليا ولي الله كه مي رسد طاقت نمي آورم ديگر، ياد مكه مي افتم و اذان هايي كه بدون شهادت به امامت امام علي از گلدسته ها پخش مي شد و بغض هايي كه توي گلويمان گلوله مي شد و شيعه اي كه مظلوم ِ مظلوم نشسته بود و دلش مي خواست فرياد بزند با صداي رسا، نام ِ مولايش را اما وهابي ها...
دست مي كند توي جيبش، بسته اي مي گيرد مقابلم ومي گويد دخترم اين براي شما، غبار حرم امام حسين عليه السلام است... و اين حتمن نشانه ي خوبي است...
مسجد سهله؛ چرخيدن در مسجد و نماز خواندن و دعا در گوشه گوشه اش...خيره مي شوم به زمين؛ جايي كه خيلي از پيامبرها و امام ها آنجا قدم گذاشته اند...
مسجد كوفه؛ شوق، اشك، شكستن...و محرابي كه بوي شهادت مي دهد، و صدايي كه با لهجه ي غليظ عربي زيارت حضرت امير را مي خواند...
وداع:
مولاي مهربان مي شود دوباره بخواني ام ؟!
راستي چند سال بايد نماز شكر خواند براي اين لطف خدا؟
پي نوشت:
به خدا به يادتان بودم تمام لحظه هايِ خوشي كه بر من گذشت...