و آنقدر دليل دارم كه حالا حالاها وسوسه نشوم، بنويسم!
اومد يه كاغذ داد دستم
گفت: عمه برات جايزه آوردم... بعد يه كاغذ داد با خط مامانش. يعني خيلي وقتا همچين كاغذي مي آره برام...
حرف هاي خودشه كه مي گه مامانش بنويسه...
يعني هر چي توي اون آن يه ذهنش مي رسه...
يه قسمتي از نامه نوشته بود:
مامان جون، باباجون، با دوتاتون هستم... مي شه لطفن منو دوست داشته باشيد؟ من شما رو دوست مي دارم...يعني همه رو دوست مي دارم...
پی نوشت:
چرا اينقدر دل اين بچه ها بزرگه كه همه توش جا مي شن؟ و چرا اينقدر دل ما كوچيك كه همه ش مجبور مي شيم يه سري آدم رو ازش بريزيم بيرون تا جا براي بقيه باز بشه؟
دختر از پله هاي مترو بالا مي رفت و پسر پايين مي آمد. دختر و پسر كه سر پله ي دوم به هم رسيدند، نخ هاي روسري دختر پيچيد دور دكمه هاي پيراهن پسر. روسري و پيراهن در هم تنيده شدند.
دختر ايستاده بود و با جديت تمام نخ هاي روسري اش را جدا مي كرد از دكمه هاي پيراهن پسر، پسر ايستاده بود و به حركت دست هاي دختر نگاه مي كرد و تلاش مي كرد تا خنده اش را فرو بخورد.
دختر با جديت تمام نخ ها را باز مي كرد و پسر ايستاده بود به تماشا.
دختر مي كوشيد رها شود و پسر بدش نمي آمد از اسيري يا صيادي...
منتظر آخر واقعه نمانيد هر طور مي خواهيد آخرش را تصور كنيد چون من گذشتم از كنارشان!
از ظهر تا شب زنش!
و این یعنی تساوی حقوق زن و مرد!
اما هنوز نفهمیده ام کدام شان بیشتر مهربانی جذب می کنند مرد با کلاه سبز یا زن با چادری که کشیده توی صورتش!
دراز مي كشه كنارم و مي گه: عمه تو چه آرزويي داري؟
مي گم : من؟
و بعد سكوت مي كنم و زل مي زنم به سقف...
بعد مي گه: عمه من آرزو دارم زودتر دختر بزرگي بشم تا كار بد نكنم مامانم دعوام كنه.
بعد بر مي گرده و زل مي زنه به چشام و مي گه: حالا عمه تو بگو چه آرزويي داري؟
آب دهنمو محكم قورت مي دم و مي گم: فعلن هيچ آرزويي ندارم.
بعد روشو بر مي گردونه و با شماتت مي گه: عمه فكر كن بالاخره يه آرزويي داشته باشي!
تعطيل...
نمي دانم تا چه وقت اين سال ِ ...
شايد تا فردا يا شايد تا ...
در پناه خدا!