تنها چيزي كه اين پانزده روزه سرِ پا نگهم داشت دعوت شما بود...
سلام آقا
هنوز دورم از شما...دور ِ دور...اما انگار دعوتم كرده ايد اين بار خودتان...انگار قرار است اين فاصله ها كمتر شود...قرار است بيايم كنار بارگاهتان دستم را بگذارم روي سينه و سرم را بياندازم پايين و نگاه كنم به زميني كه يك روز شما راه مي رفته ايد روي آن و بعد نگاهم را بگردانم رو به آسماني كه كه در آغوش كشيده گنبد طلايي تان را...و بعد آه ِ هزار ساله بپيچد در دلم...
و بعد بروم خانه تان...خيره شوم به چاهي كه هر شب سر فرو مي كرده ايد در آن و شكوِه مي كرده ايد از تنهايي...
و مسجدِ كوفه...مي بينيد آقا؟ بيشتر وقت ها كم مي آورم وقتي مي خواهم از دوست داشتنتان و جاهايي كه ردي از شما دارند بگويم...مثل آن سال مكه و ديدن نخل هايي كه ياد ِ شما مي انداخت مرا...نخل هايي كه ضجه ام را براي اولين بار در سرزمين وحي در آورد اما هيچ وقت نتوانستم بنويسم از احساسم در آن لحظه...
مي دانيد هيچ چيز تكان دهنده تر از نوع ِ دعوت تان نبود...من كجا و نجف و كربلا كجا...يك ماه پيش كه به هم خورد سفر و بابا پاسپورت ها را پس گرفت ديگر اميدي نمانده بود برايم ديدن بارگاه تان به اين زودي... اما دعوت هاي شما كه معادله بر نمي تابد...ثبت نام اينترنتي نمي شناسد...دعوت؛ دعوت است ديگر...آن هم روزي كه تولد دوست داشتني ترين زن زندگي تان است....روزي كه براي من رنگ ِ خاصي دارد و شايد هيچ كس مثل هانيه و پديده نفهمد من چه مي گويم...
دو سال پيش بود و تولد دردانه ي نبي؛ مدينه بوديم كنارِ بقيع و در جوار پيامبر و آن روز چقدر روز خاصي بود
و امسال كنار بارگاه همسرش يعني شما...
و چقدر قشنگ است حتا فكر كردن و چيدن اين ها كنار هم...
نمي دانم هميشه از پسرتان شرمم مي آيد، هميشه به حسين(ع) كه مي رسم قفل مي كنم انگار... خدا كند كه اين سفر كمك كند كه بهتر دركش كنم...كتاب ها هيچ كمكي نمي كنند به شناختنش. يا خيلي فلسفي نوشته شده اند يا خيلي درام...اما با تصوراتم درست در نمي آيد مثل تصوري كه از پيامبر داشتم و تا در هواي مدينه نفس نكشيدم نفهميدم عمقش را...
مي دانم آقا...
مي دانم از لياقتم نيست...هر كس نداند خودم كه مي دانم در چه منجلابي دست و پا مي زنم...مي دانم آقا مي دانم از مهرباني و بزرگواري شماست كه من دعوت شدم كه بيايم كنار بارگاهتان، دستم را بگذارم روي سينه و سرم را بياندازم پايين و نگاه كنم به زميني كه يك روز شما راه مي رفته ايد روي آن و بعد نگاهم را بگردانم رو به آسماني كه كه در آغوش كشيده گنبد طلايي تان را...و بعد آه ِ هزار ساله بپيچد در دلم...و از تهِ دل بگويم: السلام عليك يا امير المؤمنين...
پي نوشت:
مسافرم تا چند روز ديگر، شنبه 23 خرداد. حلالم كنيد!
چشم بسته راه مي روم تا نزديكتر بيايي...چشمم را مي بندم تا پشت ِ پلك هايم بنشيني...مي گويم: چرا مي گويند تكليف زندگي آدم ها را روياهاشان معلوم مي كنند...مي گويم: كم رويا بافتم زمستان و تابستان، شب و روز؟ مي گويم: دارم به خودم و همه ي حرف هاي دنيا شك مي كنم...دارم به خودم و زندگي اي كه شبيهِ هيچ چيز نيست شك مي كنم.. نگاه مي كنم به خودم...به خودم كه ديگر نيستم...به خود ِ خودم كه شبيه خودم نيست...رنگِ توست...
مي گويم: پشت ِ پلك نيانداز خواب ِ مرا...
مي گويم: پشت ِ پلك نيانداز خواب ِ مرا...
من با روياهايم زنده ام... با چشم هايي كه مي بندم شان تا نزديكتر بيايي!
حالا به سرنوشت ماهي بازي كودكي ام دچارم..
كاغذ را مي داد دستم. با خطوط در هم برهم. مي گفتم: حالا بايد چه كار كنم با اين خط ها؟ مي گفت: شكل هايي را كه مي بيني پر رنگ كن! و من غرق مي شدم ساعت ها لابه لاي خطوط...و منجي يك عالمه ماهي و پروانه و نهنگ مي شدم. نجات مي دادم يك عالمه دربند را از حصاري كه تنيده شده بود دورشان. اما نجات هيچ كدام شان به اندازه ي ماهي بچه اي كه ته ِ حوضِ خط هاي مورب گير كرده بود برايم هيجان انگيز نبود. دور ماهي را پر رنگتر از همه خط مي كشيدم و به نشانه ي رهايي كاملش از بند كاغذ را ريز ريز مي كردم. يا آنقدر دورش خط محكمي مي كشيدم كه ماهي جدا مي شد از خط هاي مورب و كاغذ...
حالا به سرنوشت ماهي بازی كودكي ام دچارم..
چرا رهايم نمي كني از اين همه خط مورب خدا؟
دلواپسم
نديده اي دريا دلش شور مي زند براي ماه! هي پيچ و تاب مي خورد مباد خراش بردارد ماهش از شيطنت ماهي ها...
دلواپسم...
مثل دريا كه شب تا صبح پاسباني روشني ماهش را مي دهد از ترس آنكه مباد بگيرد دل ماهش از ابري و او نفهمد....
دلواپسم
و دستم كوتاه است مثل دريا وقتي كه صبح ماهش را مثل غريقي از آب بيرون مي كشند...
هيچ وقت سرنوشت هيچ كس مثل ليلي حالم را بد نمي كند... هميشه با اين داستان هاي عربي مشكل داشته ام...با عاشق هايي كه تهِ ته ِ داستان، به هم نمي رسند....
مي گويم: بدم مي آيد از داستان هاي عاشقانه ي عربي...
مي گويي: چرا؟
مي گويم: بدم مي آيد، دلم خون مي شود براي دو تا آدمي كه سرگردان رها مي شوند توي صفحه ي كاغذ و هي رنج مي كشند و هي رنج مي كشند و آخرش هم به هم نمي رسند...
مي گويي: خوب اين خيلي قشنگ ترو رمانتيك تر است...
مي گويم: آخر چطور دلت مي آيد؟ حالم به هم مي خورد از اين رمانتيك!
مي گويم هيچ وقت دلت نسوخته براي ليلي و مجنون؟
مي گويي : آنها هم داستان خودشان را دارند اما هر كس بخواند اين داستان راعاشق حكايت مجنون و شوريدگي هاش مي شود...
مي گويم مجنون كه سر به بيابان گذاشت...هيچ وقت فكر كرده اي به ليلي؟ به اينكه چقدر خواب بيابان مي ديده شب ها...
نگاهم نمي كني، چشم هات جايي تهِ تهِ بيابان جا مانده...
پريشان مي نويسمت، مثل بيدهاي مجنون و موهاي تو كه پريشان مي نويسند من را...
مي نويسمت مثل بغضي كه گلوله مي شود حوالي نامت...
به نام چشم هات
سلام.باور نكن كه حال من خوب است...
اينجا بهار فقط بيرون پنجره سرك مي كشد...اين را از صداي گنجشك ها مي فهمم كه بي تابي توي حلقوم شان رگبار مي شود روي خواب هام...
گفتم خواب...
حالا با چشم هاي باز مي خوابم...باورت مي شود؟ قرار نبود حتا نيايي به روياهام...يادت نيست؟ هر چقدر پلك مي زنم حتا از رويا خبري نيست... كابوس نشسته جاي چشم هاي تو...پلي شكسته، آسماني واژگون لابه لاي دست هام... نمي گفتي يك دست صدا ندارد؟ صدا ندارد...شاگرد خوبي هستم؟ نيستم... حتمن دوباره ابروهات را در هم كشيده اي كه يعني پاك خل شده ام... گفته بودمت كه شيدا به دنيا آمده ام، گفته بودم كه انبار كاهي را مي مانم كه جرقه اي به آتشش مي كشد... نه نگفته بودم، دروغ چرا؟ اصلن چه فرقي مي كند... حالا مي گويمت... انبار كاهي را مي مانم كه جرقه اي به آتشم كشيد...آتش...آتش...يادت هست كابوس ماه هاي پيش را؟ دانشگاه آتش گرفته بود...من مانده بودم از يك ساختمان آدم... جنازه ها روي دستانم مانده بود و آواري كه فرار كرده بودم از آن...راستي چرا فرار كرده بودم؟ يادت هست گريه هام را نوشتم برايت...تو گفتي خواب زن چپ است...چپ نبود...گفتم انگار خودم را جا گذاشتم ميان ديوار ها...زير آوار...حالا...
قرار نبود سوگنامه بنويسم...
صحبت از جنازه اي است كه مانده روي دست هام...بوي الرحمنم بلند شده...اما آدم ها مدام فكر مي كنند كه زعفران حلوايم كم نباشد، يادشان بماند لاي خرما گردو بگذارند...مرده حرمت دارد حتمن...حرمت داشتم؟ نداشتم...به تمام اقيانوس ها سوگند كه رنگ لبخند تو جاري ست در من حرمت نداشتم جز توي چشم هاي تو...
مي ترسم... وحشت زده ام...
نماز وحشت بخوان برايم، يادت نرود... فقط روي موج صداي تو راحت شنا مي كنم...
تمام شد اين نامه. به خدا مي سپارمت، مواظب دلت باش!
پيراهنم را به آتش مي كشم، حالا كه نمي گنجم لابلاي پودها وتارهاش...تارِ تار...چشمم سياهي مي رود بس كه سفيد شد به انتظار شكفتن روزنه اي ...
مي بيني ايوب؟ مي بيني كاسه ي شكيبايي ام تَرَك برداشته...مي بيني يعقوب؟ بوي پيراهن هم سوي بي سويي ام نمي شود ...
بي مقصد از خودم راه مي افتم...كوچه ها فقط سرشكستگي را به رخم مي كشند...ديوار آواري مي شود بر رويايم...
ققنوس نيستم...مگر چند بار مي شود از شراردلم متولد شوند ققنوس بچه ها؟
چشم هام را را مي بندم...دلخوش به ميله هايي كه هر وقت خواستم مي توانم پر بكشم از آن...قفسي انفرادي...
گاهي آهي راه را عوض مي كند...
آه بكش...دم مسيحايي اي..
شايد اثر آهت آباد كند اين خراب آباد را...
نشسته ام روبه روي خودم...
مي گويم: دلم گرفته برايت...
مي گويم: من هم...
مي گويم: كي بذر ديوار پاشيده شد در شهر؟
فكر مي كنم و مي گويم: كي...؟
مي گويم: روياهايم را نديدي؟
مي گويم: پشت ديوار مانده اند...
مي گويم: دستم نمي رسد...
مي گويم: كوتوله ي بيچاره...
مي گويم: چهارپايه نداري؟
مي گويم: نه!
مي گويم: طناب...؟
مي گويم: جا گذاشتم لابه لاي ابرها، يادت نيست آسمان نوردي...
مي گويم: اي كاش اين ديوارها لااقل چوبي بود...
مي گويم: كاش...
مي گويم: آن وقت موريانه ها را قسم مي داديم به جان جنگل...
مي گويم: آنوقت ديواري نبود...
مي گويم: بود...
مي گويم: نبود...
مي ايستم روبه روي خودم. مي گويم: نبود؟!!!
مي گويم: بود...
طناب و چهارپايه و موريانه...خنده گريه ام مي گيرد...مي گريزم از خودم با پاهاي بُتوني ...