تبليغاتX
اعترافات!

حالا سرگردان مثل خط هاي پيراهنت  معلقم در بي فضايي...حالا سرگردان مثل ماهي حباب حباب زندگي ات بر آب... كجاست دريا؟

مي گويد ماهي را چه تفاوتي مي كند تنگ يا دريا...مي گويم دريا وارونه ي  آسمان است...فرقي نمي كند؟و نگاه مي كنم به تو وارونه ي خودم ...مي گويد ماهي فقط دنبال زندگي ست...مي گويم نگاه كرده اي هيچ وقت به لب هاش در تنگ؟ له له زندگي را در چشم هاش ديده اي؟ مثل غريقي بالاو پايين رفتنش  را به نظاره نشسته اي؟هيچ وقت فكر كرده اي چرا تشييع جنازه ي ماهي ها تا سيزدهمين روز بهار برپا مي شود؟ نگاه نمي كند ديگر به من..پشت به من راه مي افتد...رو به خودش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:32  توسط اعظم حسن تقی  | 

باز هم نشد که مسافر کربلا شویم تا وقتی که طلب کنه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 17:47  توسط اعظم حسن تقی  |