حالا سرگردان مثل خط هاي پيراهنت معلقم در بي فضايي...حالا سرگردان مثل ماهي حباب حباب زندگي ات بر آب... كجاست دريا؟
مي گويد ماهي را چه تفاوتي مي كند تنگ يا دريا...مي گويم دريا وارونه ي آسمان است...فرقي نمي كند؟و نگاه مي كنم به تو وارونه ي خودم ...مي گويد ماهي فقط دنبال زندگي ست...مي گويم نگاه كرده اي هيچ وقت به لب هاش در تنگ؟ له له زندگي را در چشم هاش ديده اي؟ مثل غريقي بالاو پايين رفتنش را به نظاره نشسته اي؟هيچ وقت فكر كرده اي چرا تشييع جنازه ي ماهي ها تا سيزدهمين روز بهار برپا مي شود؟ نگاه نمي كند ديگر به من..پشت به من راه مي افتد...رو به خودش...