باید یاسمن کیفم را قایم می کرد،یاسین اصرار می کرد و مریم امر می کرد تا شب را خانه شان بمانم و صبح بروم کتابخانه...باید صبح از خواب بیدار می شدم و صبحانه خورده و نخورده راه می افتادم ...باید کتاب هایم را هر چه زودتر انتخاب می کردم و می آمدم بیرون که....
از کتابخانه که می آیم بیرون یک نفر از کربلا می خواند...بوی تربت می پیچد توی سرم...شهیدی را بعد از چند سال برای مادرش آورده اند...
بوی الرحمن می گیرد تک تک سلول هایم....بوی الرحمنی که خیلی وقت است بودنم را زیر سؤال برده است...نگاه می کنم به زنده ای که روی دست ها می برند...دلم می خواهد بنشینم کنار دیوار و قسمش بدهم به راه رفته اش که دعایم کند....
به بابا می گویم برویم کربلا؟بابا می گوید : هنوز امنیت ندارد...خیلی وقت است که تشنه ام آن قدر که دلم می خواهد امنیت را بی خیال شوم و....
باید یاسمن کیفم را قایم می کرد،یاسین اصرار می کرد و مریم امر می کرد تا شب را خانه شان بمانم و صبح بروم کتابخانه...باید صبح از خواب بیدار می شدم و صبحانه خورده و نخورده راه می افتادم ...باید کتاب هایم را هر چه زودتر انتخاب می کردم و می آمدم بیرون که....
دوشنبه ۲۱ آبان ۸۶،وبلاگ اعترافات
حالا دارد اتفاق مي افتد اما من، تشنه اي كه از حالم رفته است...انگار دارند نعشم را مي برند... وقتي تشنه اي، تشنه ترت مي كنند وقتي آب را مي دهند دستت حتي از ديدن خودت سيري...
رهسپار كربلام...۶ ارديبهشت۱۳۸۷ ... حلال كنيد...
خدا كند زنده شود اين مرده...
احسن هنوز در دهانم ننشسته كه سال تحويل مي شود...