دست دراز کرد سمت شیشه...ها کرد... دستش قلم شد و لب هاش آوازه خوان...
چشم چشم دو ابرو
دماغ و دهن
یه گردو...
عقب تر ایستاد و زل زد به آدم شکم گنده... آدم لال و گنگ ... خیره شد در چشمِ آدمک ـ چشمِ خودش، خیره شد به دهانِ خودش که نشسته بود جایِ دهان آدمک...خیره شد به تصویرش در قابِ پنجره...
پنجره را باز کرد... باران رنگ باران شد و آدمک کم کم محو شد، اما پنجره هنوز گنگ نشسته بود رو به آسمانِ وارونه در دهان شهر؛ با نگاهِ سبزش...