تبليغاتX
اعترافات!
دست گذاشت زیر چانه اش رو به آسمان وارونه در دهانِ شهر... خیره شد به گنگی پنجره ها، به بالا بلندیِ ساختمان ها، به باران که رنگِ پنجره شده بود؛ سبز و گنگ...به پنجره که رنگِ باران نشده بود...

دست دراز کرد سمت شیشه...ها کرد... دستش قلم شد و لب هاش آوازه خوان...

چشم چشم دو ابرو

دماغ و دهن

یه گردو...

عقب تر ایستاد و زل زد به آدم شکم گنده... آدم لال و گنگ ... خیره شد در چشمِ آدمک ـ چشمِ خودش، خیره شد به دهانِ خودش که نشسته بود جایِ دهان آدمک...خیره شد به تصویرش در قابِ پنجره...

 

پنجره را باز کرد... باران رنگ باران شد و آدمک کم کم محو شد، اما پنجره هنوز گنگ نشسته بود رو به آسمانِ وارونه در دهان شهر؛ با نگاهِ سبزش...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:14  توسط اعظم حسن تقی  |