تبليغاتX
اعترافات!
چشم هام را که می بندم دایره های تو در تو می نشینند پشت پلک هام...بی خوابی را دنده به دنده می شوم...دایره ها همچنان جا خوش کرده اند ... دلم لک می زند برای پرگار كج و كوله ام...براي سوزني كه فرو مي رفت در كاغذ و دست هايي كه مي لرزيد تا دايره، بيضي از كار در نيايد...براي سر ليوان و استكان ...براي چشم هايي كه گوشه گوشه ي خانه را كنجكاوانه براي پيدا كردن جسم مدور  زير و رو مي كرد تا شكل هاي كتاب رياضي درست رسم شود...

چشم هام را محكم تر فشار مي دهم روي هم...انگار اين بار نوبت خيابان و دايره هاست...ميدان ها و چراغ هاي راهنمايي و حوض ها و فواره ها و ساعت ها  كه با تمام خاطره هاشان مرور شوند...

چشم هام را باز مي كنم، خيره به تاريكي و دايره هاي تو در تو...دنبال مركز ثقل خودم...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:55  توسط اعظم حسن تقی  |