آرام آرام...اتاق و كتاب و كاغذ و خودكار...هر چند زندگي ام تازگي ها به زير و و كردن كتاب ها محدود شده است و دلخوشي ام يك مشت كاغذ و چند خودكار است اما خوشم با همين دلخوشي ها...
كم مي آيم اين حوالي...تا بعد از كنكور ارشد...خدا قبول كند امسال نشسته ام و درس مي خوانم تا خدا چه بخواهد...
در پناه خدا شاد باشيد ... دعا يادتان نرود در اين روزهاي خوش!
حالا چند روز بيشتر نمانده تا تولد شما...يادش بخير چند سال پيش وقتي خانه ي مريم بودم و مي خواستم براي خانه نان بخرم و شب تولدتان بود سر كوچه اسپند دود مي كردند...بغضم گرفته بود...انتظار ديدنتان اشك به چشمم مي آورد هر لحظه منتظر بودم كه بياييد و...
پيشترها بود...دبيرستاني بوديم هنوز..راهي مسجد جمكران شديم...مي خواستيم براي شما نامه بيندازيم در چاه...واژه ها لال شدند و من گنگ...سال هاست فكر مي كنم كه اگر ببينمتان...
هيچ سالي به اندازهي امسال دلم هوس تهران ماندن و شب نيمه ي شعبان امامزاده صالح را نكرده است..گم شدن در صداي نقاره ها و...
مي شود؟ مي شود فقط يك بار؟