فواره ها دست به دست می کنند تنهایی ام را میان ِ زمین و آسمان...
خالی جایت پر می کند تمامِ تنهایی ام را...
درخت ها عمود ایستاده اند
مثلِ من
پایِ واقعیت رویایت!
حالا که دانشجوها دوباره پرواز کرده اند به سمت خانه ات...حالا که شیما می گوید فردا دارد می رود و...
هزا بار این روزها چشم هام را بسته ام و دور خانه ات گشته ام...هنوز وقتی یادِ صدای پیرزن می افتم که آویزان ِ پرده ی خانه ات شده بود و از ته ِ دل مدام می گفت: یا رب، دلم می لرزد... وقتی یاد لهجه های مختلفی که نامت را زمزمه می کردند...یادِ روضه و نمازهایی که در عین شلوغی ودر خلوتی تام و تمام خواندم ...یاد بقیع و ایستادن روبه روی گنبد خضرا...نگاه کردن به ماهِ شبِ چهارده در مدینه...جشن میلادِ حضرت زهرا(س)...یادِ تب و تب و تب و لرزش دست و دل و جانم که می افتم آن وقت هزار سال آه می پیچد در جانم...
می شود باز هم بخوانی ام به خانه ات؟
می دانم که می شود....
نخی میانِ رویاها...
می بینی
آسمان نشینی رویاهامان را؟!