رژه ی ناموزون ارقام...
جابجایی حروف الفبا...
پس چرا من این همه تنهایم؟
کلاف توی دست های توست... نخی در دستم... می گویم اینقدر می بافم رویایت را تا تمام شود نخ تا تمامِ رویایت واقعیت بافته ای شود بر قامتم...
نگاه می کنی به نخِ توی دست هام...
نگاه می کنم به کلافی که توی دستت هی کوچک می شود...
نگاه می کنی، اشتیاقِ چشمانت بر دستم...کلافه می شود کلاف که نخ نخ وصلم می کند به تو....
کلاف توی دست های توست... من در نخِ چشم هات... نخ در دستِ من... تو در نخِ دست هایم...
می بافمت...
اندازه ی قامتم می شوی؟
می گویم: عمه را بیشتر دوست داری یا لازانیا...
میگوید: لازانیا...
حتی نمی گوید لازانیا و عمه... فقط می گوید: لازانیا...
پ.ن:دلم تنگ می شود برای راست شنیدن، وقتی کودک سه ساله این همه راستگوست!