تبليغاتX
اعترافات!
دفترچه ی تلفن....

رژه ی ناموزون ارقام...

جابجایی حروف الفبا... 

پس چرا من این همه تنهایم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:43  توسط اعظم حسن تقی  | 

کلاف توی دست های توست... نخی در دستم... می گویم اینقدر می بافم رویایت را تا تمام شود نخ تا تمامِ رویایت واقعیت بافته ای شود بر قامتم...

نگاه می کنی به نخِ توی دست هام...

نگاه می کنم به کلافی که توی دستت هی کوچک می شود...

نگاه می کنی، اشتیاقِ چشمانت بر دستم...کلافه می شود کلاف که نخ نخ وصلم می کند به تو....

کلاف توی دست های توست... من در نخِ چشم هات... نخ در دستِ من... تو در نخِ دست هایم...

می بافمت...

اندازه ی قامتم می شوی؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:56  توسط اعظم حسن تقی  | 

می گویم: عمه را بیشتر دوست داری یا لازانیا...

میگوید: لازانیا...

حتی نمی گوید لازانیا و عمه... فقط می گوید: لازانیا...

پ.ن:دلم تنگ می شود برای راست شنیدن، وقتی کودک سه ساله این همه راستگوست!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:46  توسط اعظم حسن تقی  |