یکی های دیگر نبودند!
یکی بود، یکِ تو خالی...
خالیِ خالی...
از تو تا من
از من تا او
از او تا من
از ما تا شما
از شما تا ما
از ایشان تا ما
از ما تا ایشان
حالا دیدی؟ هیچ فرقی نمی کند که تنها باشی یا جمع... همیشه حرف فاصله هست!
حالا تنهام...ای لعنت به هر چه دکتر! من مسکّن احتیاج دارم حتی اگر معده ام را بالا بیاورم روی پتویی که سرمایم را محصور کرده در خودش... دو تا استامینوفن کدئین شاید برای خیلی ها کاری نباشد اما مرا... تا ۱۲ ساعت راحت می کند از فکر کردن به واژه واژه ات... بگذار معده ام برای خودش غر غر راه بیاندازد هی بپیچاند تمام وجودم را....
فرو ریختم...
فرو...
می خواهی تنها باشی... تنها باش! بروتوس!
فرو ریختم در خیابان انقلاب...
مکرر می گویی نشناخته ای مرا... شاید هم شناخته ای که...
بی خود دلشان خوش است آدم ها به دوستی هایشان...
بی خود!
می فهمی؟
تو تنها کسی بودی که وقتی سرت را می گذاشتی کنارِ سرم، می فهمیدی ام... تو تنها کسی بودی که...
دیگر تمام شد!
حالا دیگر تو هم نیستی!
می گفت: دو روز بعد حالتان خوب می شود و یادتان می رود ...
گفتم: زخم ها خوب می شوند...اما جای زخم می ماند...
هیچ کس زخمی به این وسعت نزده بود ...
اصلن من پینوکیو، اگر این اعتراف حالت را بهتر می کند....
پ.ن: من فرو ریخته ام...دعا کنید جمع کنم خودم را...
یا رفیق من لا رفیق له...
فاصله...
انگار باید عادت کنم به این واژه ...
می گویی دارم می روم... می گویم برو تو هم! عادت دارم به صف کشیدن کوه ها... می گویم برو...بعد از آن های دیگر حالا نوبت توست، بعد از تو هم لابد نوبتِ آن های دیگر!
می گویی این بار اما جدی است...
و من دارم فکر می کنم که حالا چقدر بیشتر باید دلواپس سرماخوردنت میانِ یخ ها باشم! باید چقدر هر روز دلواپس این باشم که مبادا زمین بخوری...نگران اینکه سرما را تاب بیاوری...نگران اینکه برای پریدن از روی سکو دست و پا و دلت نشکند...
نگران من نباش!
من عادت دارم به فاصله...
"هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود! "
خودشان را می کوبند به در و دیوار... اما صدایشان در نمی آید...تا پشت لب هایم بالا می آیند اما...
بگذار قناری ها آوازشان را در سکوت بخوانند با دل خوشی هزار کاکلی شادِ در چشمانِ تو حتی اگر که واژه ها دربمانند در عاشقی!
پ.ن: مطمئن نیستم، به گمانم این شعر از شاملو باشد....
تو
او
ما
شما
ایشان
ضمیرهای تنها! ادعای با هم بودن مان می شود اما وقتی به خودِ خودمان نگاه می کنیم می بینیم در اوجِ با دیگران بودن تنهاییم...
تنهایی سرنوشت مان است...تنها به دنیا می آییم، تنها می میریم...
تنها...
حکایت عجیبی است...
من
تو
او
ما
شما
ایشان
تنهایانایی که تنهایی را بر نمی تابند!
پر!
گنجشک...
پر!
من...
به جای خالی بال هایم نگاه می کنم...
سرگردان ِ سرگردان دنبالِ سایه ی خودم راه می افتم...چشم هام را می بندم رو به فانوس ها...شب می نشیند پشت پلک هام تا ستاره ستاره فرو بچکی از چشم هام...
من دورم از تو...
دورِ
دورِ
دور...
هی جلو می آیی و من دور می شوم...هی می خوانی در گوشم و من کرترین آفریده ات می شوم...
هی هی هی...
نمی دانم دچار نیروی گریز از مرکز شده ام... دارم می گریزم از تو و تمام چیزهایی که یک روز مرکز تمام وجودم بود...
دارم از تو که نه! از خودِ لعنتی ام...
من سرگشته ام...
یا دلیل المُتحیّرین!
بازگشت...
رقص قطار روی ریل های موازی...پنجره هایی که شب را قاب می گیرد...
14 ساعت از...14 ساعت تا...
سفر... دوباره سفر...
اینجا عجیب هوا بهاری است...تهران زمستانی... سفر از آفتاب به برف...
سفر...دوباره سفر...
قرآن روی سر و یک لیوان آب پشت پایم... که یعنی دوباره برگردم؟
بر می گردم یعنی دوباره؟
تازگي ها چقدر به مرگ فكر كرده اي؟
آنقدر رويا مي بافم كه گاهي اصلن يادم مي رود بزرگ شده ام ، يادم مي رود بزرگ شده ام و قصه آن طور كه توي ذهنم مي چينم پيش نمي رود...يادم مي رود كه عروسك ها را جايي ميان زمان جا گذاشته ام...آدم ها نه خاله ي آدم هستند و نه عمو كه هر وقت دلت خواست بنشاني شان سر سفره ي دلت و بگويي: بفرماييد...اين مثلن غذايِ شما... بعد منتظر باشي تا دهانشان را بجنباند و غذاي خيالي را فرو دهند و كلي ملچ و ملوچ راه بياندازند كه: تو بهترين آشپزي!! عجب دست پختي! بعد تو مهمان عمو و خاله شوي و بنشيني سر سفره شان....
آنقدر رويا مي بافم كه وقتي يك باره به خودم مي آيم ومي بينم منْ كوچكْ بزرگْ شده ام، وحشت مي گيرد تمام وجودم را...وقتي مي بينم تنها خاله ها و عموهاي مهربان توي ِ قصه ها سر و كلّه شان پيدا مي شود و حاضرند غذاي خيالي بخورند و سير از سفره بلند شوند، دلم مي گيرد...
آنقدر رويا مي بافم كه گاهي نه، بيشتر وقت ها يادم مي رود بزرگ شده ام، يادم مي رود بزرگ شده ام و آدم بزرگ ها فرق مي كنند با بچه ها...آدم بزرگ ها بايد فكر كنند وقتي حرف مي زنند...آدم بزرگ ها بايد حواسشان باشد كه بي گدار به آب نزنند، آدم بزرگ ها بايد براي مصالح خيلي وقت ها خودشان نباشند، آدم بزرگ ها بايد بلد باشند تا راحت گليم شان را از آب بكشند بيرون...آدم بزرگ ها بايد دو پهلو حرف زدن و به تمسخر گرفتن را بلد باشند، اگر نه آدم بزرگ هاي ديگر به تمسخر مي گيرندشان، آدم بزرگ ها......................................................
من نمي خواهم بزرگ شوم...اين بزرگترين رويا ي من است!!!!
مي كشم تصويرت را...حالا خطوط در هم و بر هم و كج و معوج مي كشم يعني كه تو...مي گويم اين تويي...مي گويي اين قدر كج و معوج؟ مي گويم: اشكال از فرستنده است به گيرنده ات دست نزن، اما تو دست مي بري سوي چشم هات...
معلم هنر زير چشمي به دفتر نقاشي ام نگاه مي كند...مي گويد: چرا سعي نمي كني بيشتر...نقاشي بدي نيست اما... از كنارم رد مي شود و به دفترِ دوستم كه از روي كتاب كپي كرده است نگاه تحسين آميزي مي اندازد...
مي گويم: هميشه دستم مي لرزد وقتي مي خواهم نقاشي ات كنم... اين خط ها... مي گويي: خودِ تصويرها با آدم حرف مي زنند... مشكل از گوش هاي ماست كه نمي شنويم شان... مي گويم: نمي بينيم شان... مي گويي: نه! نمي شنويم شان...
معلم هنر اين بار زل مي زند توي چشم هام... مي گويد: نكند كتابِ تو با بقيه فرق دارد... مي گويم: نه نگاهِ من... حرفم تمام نشده كه نگاهش مي نشيند در دفتر دوستم و از كشفِ تازه اش خوشحال ... مي گويد: به كارت ادامه بده، تو استعداد فوق العاده اي داري!!!
مي گويي: يعني اين قدر تصويرِ من...مي گويم: نه كج و معوج نيستي...مي گويي اما من مي خواستم بگويم... مي گويم معلم هنرمان سال ها قبل گفته؛ من بي استعدادم...حتي اگر كه فكر كنم خطوط كج و معوج ترسيم مي كند ناگفته هايم را... مي گويي اما نگاه تو با همه فرق دارد...مي گويم: اما دوستم نمره ي 20 گرفت و من به لطف معلم هنر 14... مي گويي بيچاره دوستت... وقتي كه ناگزير مي شود ترسيم كند نقشِ دوست داشتنش را...
مي گويم: خوب است يك نمونه از اين تصوير[ت] را برايش بفرستم؟!!!
به زبانم نگاه مي كنم...به بي مصرفي اش...به حرف هايي كه خيلي وقت ها آمده اند پشت لب هايم و از چشم هام سرازير شده اند نه در گوشِ آدم ها كه روي گونه هام...
فرزانه مي گفت: كم حرف شده اي...مي گفت: شايد از تنهايي است...تنها ماندن ميان ديوارها...فرزانه مي گفت و من مدام به زبانم فكر مي كردم...مدام به بچه اي بازي گوشي فكر مي كردم كه معلوم نشد كجا جا گذاشت زبانش را... مي گفت: زبانت را با خودت آورده اي؟ دهانم را باز مي كردم و زبان را تا جايي كه بيرون مي آمد از حلقومم مي كشيدم بيرون...مي گفت: زبان كه نيست، روده ي گاو...نمي گفتم اما فكر مي كردم: زبان كه نيست، توده ي بي مصرف...
نمي دانم كجا زبانم را جا گذاشتم...نمي دانم از وقتي روي شانه هاي آقاجانِ آلزايمري همسايه مان نشستم و لكنت گرفتم حرف زدن سخت شد برايم يا از وقتي كه توي آينه ها به زبانم نگاه كردم و توده ي سرخ رنگ را ديدم يا از وقتي كه اعتياد به نوشتن آمد به سراغم و سپيدي ها شدند محرم سياهي هايم...
چند روزي است كه دارم به توده ي سرخ رنگ بي مصرف توي دهانم فكر مي كنم...به حرف نزدن و به اصطلاح آرام بودنم...
چند روزي است كه دارم به خودِ منزوي ام فكر مي كنم...
اعتراف مي كنم كه مي ترسم از سكوتِ خودم و انزوايي كه ديوار كشيده بين من و آدم ها...