حالا تاب مي خوري توي چشم هام...هي نزديك مي شوي...هي دور مي شوي... هي نزديك مي شوي ...هي دور مي شوي... نزديك كه مي شوي دلم مي خواهد يك لحظه تاب را نگه دارم، تا رها شو ي از زنجيرها... تا بنشانمت توي چشم هام... دور كه مي شوي آه مي كشم روياي نزديك شدنت را... نزديك كه مي شوي، يادم مي روم دوري ات را...دور كه مي شوي طعم نزديكي ات گلويم را مي سوزاند...
حالا تاب مي خوري توي چشم هام...پاهايم روي زمين است...سرت بر آسمان...مي گويم: مبادا لابلاي ابرها گمت كنم...مي گويي با اولين باران بر مي گردم...
*****
حالا تاب نمي خوري ديگر توي چشم هام...طعم نزديكي ات مدام گلويم را مي سوزاند...به آسمان دخيل مي بندم، رو به سوي ابرها مي نشينم تا بر گردي...
حالا هر چه بيشتر به شما فكر مي كنم مي بينم كمتر مي شناسمتان...
تشنه ي آب فراتم اي خدا مهلت بده...
می گویم چه عظمتی دارند چشم ها...آدم ها با تمام بزرگی شان چقدر کوچکند در حلقه ی قهوه ای... می گویی چه عظمتی دارند آدم ها! با تمام کوچکی شان چقدر بزرگند در حلقه ی قهوه ای...
خیره نگاهت می کنم...خیره نگاهم می کنی...قهوه سر می رود از چشم هامان!
از نردبان می آیم پایین...می نشینم کنار تو...می گویی ماه آن بالاست...می گویم این پایین...می گویی آن بالا...می گویم این پایین...می گویی آن بالا...می گویم این پایین...می گویی...می گویم... می گویی... می گویم...
***
نردبان را بالا می روم...می گویی : حق با من بود؟! می گویم: از این بالا بهتر می شود ماه و زمین را دید...می گویی اما ماه آن بالا...
***
از نردبان می آیم پایین...می نشینم کنار تو...می گویی از ارتفاع می ترسی؟ می گویم: از ارتفاع این نردبان و ماه می ترسم...روی زمین که باشی ماه می آید و می نشیند توی چشم هات آن بالا اما به این هم راضی نیستی...می خواهی ماه را بگیری توی دست هات...بگذار ماه فتح کند چشم هام را...
قانع نبود ماهی به دريايش اگر نه تُنگ خانه ی اول و آخرش نمی شد با دهانی که زخم هميشگی قلاب را يدک می کشيد...
حالا نشسته بود و نگاه ملتمسش تويِ چشم هام که مثلن دلم هوای دريا را کرده است...که دلم شيرجه زدن در آب های آزاد را می خواهد...که اين خانه کوچک شده است برايم...
نشسته بودم و زل زده بودم به زخم ِدهانش...
نشسته بود و زل زده بود به آسمانِ پشت پنجره که حتمن رنگِ دريايش بود....
نشسته بودم و زل زده بودم به چشم هاش...
: آخر تو چرا؟ تو که حتی با چشم های باز می خوابي؟ کی خوابت برد؟
نشسته بود و زل زده بود به تصوير آسمان....
: چقدر فاصله دارم با دريا...چقدر...می داني؟ اگر نه ...
نشسته بود و زل زده بود به دهانم با زخمِ هميشگی قلاب....
پناه بردم به دريای واژگون در قاب پنجره....
می ایستم مقابل باد...با پاهایی که اهرم شده اند با ریشه ای که در خاک دارم و دستی که بر آسمان...می ایستم مثل بید مجنون مقابلِ باد! از تند باد حوادث نمی هراسم چون آنقدر دلخوشی دارم که یک عمر بس باشد برایِ یک شب بی رویا نخوابیدن....
می ایستم مقابل باد. می لرزد این بید مجنون، نه! بیدِ لیلی! می لرزم! اما می ایستم تا دوباره نگاهم کنی! تا اعتراف کنی که بیدِ مجنون ها کم می آورند مقابل بیدِ لیلی ها!!!!!!!!!
چند بار بگویمت: من زاده ی مهرم...مِهر زاده ام! با اراده ای شکست نا پذیر!
بیدِ مجنونِ بیدِ لیلی، حواست باشد، این بار اگر دستِ باد به گیسویت رسید یاد من بیفتی...یادِ بید لیلی ای پای در خاک و دست بر آسمان که دعا می کند بادِ ویرانگر نوزد حتی بر گیسوانت!
هی بید مجنونِ من!
روبروی ماه، راه می روم...رو به سویِ تو...آن بالا نشسته ای و داری دست تکان می دهی...
روبروی ماه راه می روم..رو به سوی تو....
:هی! آن بالا چه می کنی؟
- سکوت کرده ای دوباره...
:یعنی آسمان دوباره کم آورده است در برابرم،که ماه نشینش شده تمامِ رویایم؟!
:لبخند می زنی؟می گویند ماه و خورشید در یک اقلیم نگنجند...پس دروغ بود...
روبرویت راه می روم...رو به سوی ماه!
نشستم کنار باغچه ی دلم...لای لای خودم را ریختم لابه لای خاک هایش...که باران گرفت...از خواندن باز ایستادم...
ایستادم کنار پنجره...پرنده نشست پشت پلک هام، چشم هایم را بستم....
روز اول رویم را برگرداندم چون می خواستم دستانت تصویر توی آینه نباشد...می خواستم حقیقتِ محض...
از خواندن باز ایستادم تا صدای تو بخواندم بارانی....
چشم هایم را بستم تا بهتر ببینمت....
حالا...
دیگر من نیستم....
دست های توست،صدایت و لبخندی که هزار بار پشت پلک هام تکثیر می شود.....
این روزها بی حسم...بی حسی از نوک انگشت هایم شروع شده و دارد بالا می آید...نه احتیاج به جلسه ی مشاوره ندارم...این طور نگاهم نکنید... راحله، کیانا،پدیده، اعتراف می کنم این چند روز که شما هم فهمیده اید بی حسی دارد تمام جانم را می گیرد و دلواپس هوایم را داشته اید و مثلن یکی در میان جمله هایتان گفته اید: هی اعظم تو خوبی؟ و من مدام هی گفته ام: آره، از کم خوابی این روزهاست یا تازه از خواب بیدار شده ام؛ مدام داشته ام خودِ بی خودم را مرور می کردم...
خدا کمکم کند....
عجیب افتاده ام توی دایره و مدام هی دورِ خودم می چرخم...اه اصلن نمی شود نوشت...از نوشته های یک وجهی بدم می آید.......
دلم اعتراف می خواهد با صدای بلند اما نادر ابراهیمی در "یک عاشقانه ی آرام "ش می گوید:
عاشق ،زمزمه می کند، فریاد نمی کشد....
می شنوی زمزمه هایم را...مگر نه؟