منم...
می شناسی ام؟
شناسنامه ام می گوید که ۲۵ پاییز اکسیژن را ریخته ای توی حلقومم...۲۵ سال...اگر همین امروز هم می مردم نمی دانم چطور می توانستم سپاس بگذارم تنها همین ۲۵ پاییز را...
ساکت نگاهم نکن....آن طور توی خواب هام گوشمالی ام نده...چطور می توانم بایستم مقابلت با این همه کوچکی ام....
مهربان نگاهم نکن...لیاقتش را ندارم...اصلن می شود بگویی چرا این طور هوایم را داری؟؟ رسوایم کن اما این طور....
همه چیز را می شود به تو قسم داد اما تو را باید به چه چیز سوگند داد تا...
می ترسانی ام....
من می هراسم از تو....
از مهر تو که مثل طناب دور گردنم انداخته ای و دارد خفه ام می کند....
حالم به هم می خورد از خودم وقتی زن آویزان می شود از میله های پارک وسرش را می آورد تو و می گوید:التماس دعا!!!!!بلند می شوم خاک لباس هام را می تکانم تا این همه بوی زمین نگیرد دامنم.....
التماس دعا آن هم از همچو منی....
بیچاره زن....
ببخش خدا!
ببخش شکسته بالی ام را...
ببخش این همه بی پروایی ام را.........
بزن....
این صورتم....
بزن اما این طور مهربان نگاهم نکن....
تا اطلاع ثانوی نمی نویسم....