تبليغاتX
اعترافات!

باید یاسمن کیفم را قایم می کرد،یاسین اصرار می کرد و مریم امر می کرد تا شب را خانه شان بمانم و صبح بروم کتابخانه...باید صبح از خواب بیدار می شدم و صبحانه خورده و نخورده راه می افتادم ...باید کتاب هایم را هر چه زودتر انتخاب می کردم و می آمدم بیرون که....

از کتابخانه که می آیم بیرون یک نفر از کربلا می خواند...بوی تربت می پیچد توی سرم...شهیدی را بعد از چند سال برای مادرش آورده اند...

بوی الرحمن می گیرد تک تک سلول هایم....بوی الرحمنی که خیلی وقت است بودنم را زیر سؤال برده است...نگاه می کنم به زنده ای که روی دست ها می برند...دلم می خواهد بنشینم کنار دیوار و قسمش بدهم به راه رفته اش که دعایم کند....

به بابا می گویم برویم کربلا؟بابا می گوید : هنوز امنیت ندارد...خیلی وقت است که تشنه ام آن قدر که دلم می خواهد امنیت را بی خیال شوم و....

 

باید یاسمن کیفم را قایم می کرد،یاسین اصرار می کرد و مریم امر می کرد تا شب را خانه شان بمانم و صبح بروم کتابخانه...باید صبح از خواب بیدار می شدم و صبحانه خورده و نخورده راه می افتادم ...باید کتاب هایم را هر چه زودتر انتخاب می کردم و می آمدم بیرون که....

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:41  توسط اعظم حسن تقی  | 

هر روز رنج می کشم....هر روز که مجبورم از میدان ونک رد بشوم و قیافه های تکیده ی یک مشت آدم را ببینم که صف کشیده اند جلوی دادگاه خانواده و انتظار می کشند نوبتشان را...هر روز که مجبورم نا خواسته بشنوم صدای  آدم ها را که بر سر هم هوار می شوند...یا آدم هایی را ببینم که تمام وجودشان گریه شده است....

خیلی بد است...خیلی بد است که آدم ناگزیر باشد روزش را با دیدن بدبختی آدم ها شروع کند و هی بلرزد تمام وجودش را که هی : این ها هیچ وقت فکر نمی کردند یک روز می آید که مجبورند جلوی مجتمع قضایی صف بکشند و تمام خودشان را- عادلانه یا نا عادلانه- بر سر آن دیگری فریاد بکشند و اصلن حواسشان نباشد که هوارشان این بار  لابلای دیوارها خانه شان منتشر نمی شود بلکه توی گوش آدم های غریبه،لابلای بوق ممتد ماشین ها گم می شود و ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:7  توسط اعظم حسن تقی  | 

این قدر محکم نزن دردم می آید...دردم می آید... می دانم این روزها دچار فراموشی شده ام...

می دانم می خواهی خودم را نشانم دهی...کم مایگی ام را...عجیب چوب هایت بی صداست...اما جای چوب ها می ماند روی تمام وجودم...

می بینی شان...مگر نه؟

 

پی نوشت:

می دانم اینجا تبدیل شده است به قبرستان...قبرستان واژه های دربه در ...دلم نمی خواهد وقت و کارت اینترنت و پول تلفن تان را هدر بدهم، اما حرفی بیشتر ندارم که گوش هایتان را آزار دهد..عذر می خواهم از همه تان...

حالا اختیار با خودتان است...دلگیر نمی شوم اگر سر نزنید حتی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:12  توسط اعظم حسن تقی  |