نمی دانم خیلی دلم می خواهد اعتراف کنم اما...
سیاق جمله هایم به هم خورده است...تمام جمله هام پر شده از سه نقطه هایی که هیچ فعلی را بر نمی تابد....
نه به جلوی رویم خیره شده ام،نه پشت سرم چیزی جا گذاشته ام که نگاهم دنبالش باشد...می دانی می ترسم از این روزها ...از این اکسیژنی که فرو می رود ...از زندگی هراس دارم...
اعتراف سخت است...
دلیل زیاد دارم برای زندگی...اما می ترسم من مدلول خوبی نباشم....
حالا به بزرگواری خودتان ببخشید...ببخشید ای تمام دلیل های من برای نوشتن...ببخشید پیش از آن که این ماه قشنگ تمام بشود...ببخشید کوتاهی ام را ...
اعتراف سخت است...اعتراف سخت است مخصوصن اگر هیچ فعلی بر نتابد اندیشه هایت را....
دعا لطفن!
واژه هایم هم، دچار شده اند!