تبليغاتX
اعترافات!

نمی دانم خیلی دلم می خواهد اعتراف کنم اما...

سیاق جمله هایم به هم خورده است...تمام جمله هام پر شده از سه نقطه هایی که هیچ فعلی را بر نمی تابد....

نه به جلوی رویم خیره شده ام،نه پشت سرم چیزی جا گذاشته ام که نگاهم دنبالش باشد...می دانی می ترسم از این روزها ...از این اکسیژنی که فرو می رود ...از زندگی هراس دارم...

اعتراف سخت است...

دلیل زیاد دارم برای زندگی...اما می ترسم من مدلول خوبی نباشم....

حالا به بزرگواری خودتان ببخشید...ببخشید ای تمام دلیل های من برای نوشتن...ببخشید پیش از آن که این ماه قشنگ تمام بشود...ببخشید کوتاهی ام را ...

اعتراف سخت است...اعتراف سخت است مخصوصن اگر هیچ فعلی بر نتابد  اندیشه هایت را....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:16  توسط اعظم حسن تقی  | 

حرف ها رسوب کرده در جانم...هر چقدر می خواهم بالا بیاورمشان نمی شود!

دعا لطفن!

واژه هایم هم، دچار شده اند!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:7  توسط اعظم حسن تقی  |