من دلم می خواهد مرا دوست داشته باشی...من را دوست داری؟مشتاقم...مشتاق...
خسته ام از این همه رفتن و نرسیدن…حالا چند ماهی می شود که مدام در سفرم…چند ماهی می شود که کوله بارم را جمع کرده ام و مثل بی خانمان ها دارم چرخ می زنم شهر ها را…حالا چند ساعتی بیشتر نمانده تا کوله بارم را از کرمان هم بردارم وراهی جاده ها بشوم و بروم اصفهان…
خسته ام از این همه سفر…دلم یک جا نشینی می خواهد…دلم آرامش می خواهد… نفس کشیدن در هوای…..
دلم قرار می خواهد...آرام گرفتن در جایی که دوست دارم...آرام گرفتن در جایی وآن یک جا حتی اتاق صورتی ام نیست...دلم قرار می خواهد...خسته ام از این همه رفتن و نرسیدن...
خسته ام…
می بینی بازیگر ماهری نیستم...همیشه به این جای داستان که می رسد،دیالوگ هایم را فراموش می کنم و آن وقت اجازه می دهم زبان چشم هام راوی باقی داستان باشند...آن وقت اجازه می دهم که تماشاچی ها مات و مبهوت نگاهم کنند و حتی نفهمند یک کلمه از اشک هایم را...
هی نویسنده ی مهربان...ببخش که من مدام سیاق داستان هایت را بر هم می زنم....
این طور نگاهم نکن...وقتی که این طور خیره می شوی در من خجالت می کشم حتی اشک بریزم چه برسد به روایت داستانم...این طور که نگاهم می کنی دست و پایم را گم می کنم...گم می کنم خودم را...
یک لیوان آب لطفن...پرده ها را بکشید...نه احتیاجی به باد زدن ندارم...
.
.
.
.
حالا لطفن سالن را ترک کنید...نمایش تمام شد!
اگر خدا شما را یاری کند،هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد و اگر دست از یاری شما بردارد، چه کسی بعد از او شما را یاری خواهد کرد؟و مومنان باید تنها بر خدا توکل کنند.
(
سوره ی آل عمران آیه ی 160)