تبليغاتX
اعترافات!

می خواستم بر گردم تهران و به یاد سال پیش، شب نیمه شعبان با تو برویم یک جای دور..دوباره همان کوه و بعد برگردیم امامزاده صالح و نمازمان را بخوانیم و گوش بدهیم به نقاره هایی که می نوازند مژده ی آمدن آخرین امام را،اما حالا من همچنان کرمان می مانم و تو هم شاید رهسپار زیارت امام هشتم شوی...

چقدر زمان همه ی ما را عوض می کند... یادت هست روزهایی که ما در اوج بودیم...آن روزهایی که کور نبودیم و احتیاج به عصا کشی نداشتیم....

امشب وقتی صدایت جاری شده بود و یادم آوردی روزهای رفته را ...

چقدر من و تو سرگردان شده ایم...ما گم شدیم با هم که پیدا شویم مگر نه؟ هی خوب من! من دلم خندیدن با صدای بلند می خواهد...می دانی چند وقت است که نخندیده ایم با هم...این مدت فقط شاهد اشک های هم بودیم... این مدت فقط هی با هم و بی هم اشک ریختیم که...

احساس می کنم شیطان بد جور دور و برمان می پلکد... چند شب پیش که آشفته بودم و قرآن را باز کردم آیه ای آمده بود با این مضمون که: این نا امیدی ها همه کار شیطان است...

می شود ما دوباره بلند شویم مگر نه؟

حرف زدن با تو پرتابم کرد به یک سال پیش و حال و هوایی که داشتیم...دو تا آدم که تمام دغدغه شان بالا رفتن بود و حواسشان بود که پرتاب نشوند...ما هنوز هم پرتاب نشده ایم...فقط یادمان رفته است که بالا رفتن جسارت می خواهد...فقط یادمان رفته است که باید به نوک قله فکر کنیم و پشت سرمان را نگاه نکنیم،پایین کوه را نگاه نکنیم مبادا سرگیجه سراغمان بیاید و پایمان بلغزد...من و تو دچار فراموشی شده ایم اگر نه...می دانم که مهربانمان هوایمان را دارد...

بیا امشب بلندتر بخوانیم این دعا را، می دانم که اجابت می شود....

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبراللیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:3  توسط اعظم حسن تقی  | 

کوچک شده ام...مامان می شود یک بار دیگر دستم را بگیری و راه رفتن را یادم بدهی...کوچک شده ام، مریم می توانی باز از آن قصه ها بگویی تا خواب هفت پادشاه را بمیرم...کوچک شده ام بابا می شود دوباره از همان درخت های سیب توی باغچه بکاری تا بالا بروم و برسم به آسمان...

کوچک شده ام و می ترسم دوباره از خیلی چیزها...شب ها خواب های عجیب و غریب می بینم...خواب تنهایی.... من می ترسم از تنها ماندن... می ترسم از فرداهایی که شاید.........

بی ایمان شده ام و دارم چوب بی ایمانی ام را می خورم...می گوید در توبه باز است، اما من با کدام رو می توانم مقابلش بنشینم و توبه کنم تمام خودم را...کوچک شده ام …

گم کرده ام خودم را...جا مانده ام نمی دانم کجا...

می شود یعنی ؟می شود که پیدا شوم ...می شود دوباره دستم برسد به آسمان؟!

الهی و ربی من لی غیرک......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:46  توسط اعظم حسن تقی  | 

حالا برگشته ام و هنوز گیجم...حالا برگشته ام و هنوز جرأت نمی کنم موقع اذان که می شود زل بزنم به صفحه ی تلویزیون و مکعب سیاه را نگاه کنم...حالا برگشته ام از خودم...

مدام هر روز هی به خودم می گویم حالم خوب است...پدیده می گفت:خوش به حال تو ...دلم می خواست جای تو باشم...تو حالت از همه ی بچه ها بهتر است...لاله خیلی حالش بد است و بچه های دیگر هم ... می گویم خوش به حالتان...

بر گشته ام اما انگار زبان و اشک هایم را جا گذاشته ام...یک ماهی می شود که اشک مدام تا پشت پلک هام بالا می آید و فرو می رود ....نمی گویم پدیده خوش به حال شما که لااقل می توانید دلتنگی هایتان را اشک بریزید...نمی گویم خوش به حالتان که لااقل شما می توانید حرف بزنید و بگویید احوالتان را...نمی گویم خوش به حالتان که روحتان دچار یخ زدگی نشده است ...

انگار خدا دعوتم کرده بود تا خودِ یخ زده ام را نشانم بدهد....از وقتی که مُحرم شدیم تب آمد سراغم ...هانیه و پدیده مدام دست می گذاشتند روی سرم و می گفتند: تو تب داری.. صبح هم که برای انجام اعمال می خواستیم برویم تبم بالاتر رفته بود، سر صبحانه از شدت لرز نمی توانستم لیوان چایی ام را درست بگیرم دستم.... گریه ام گرفت که: من می خواهم اعمال را انجام بدهم ...من...

بار اول که خانه اش را دیدم، تازه فهمیدم که چقدر یخ زده ام...تازه فهمیدم که چقدر هیچ چیز نمی فهمم..تازه فهمیدم که حتی تب بالا هم نمی تواند از یخ زدگی نجاتم دهد، همیشه ادعا می کردم که دلم می خواهد خدا را بشناسم اما تازه آن وقت بود که فهمیدم فرق ادعا و واقیت را...

این ها را نوشتم تا بگویم که پیشتر ها فکر می کردم وقتی برگردم حتمن دیده ها و شنیده هایم را می گذارم روی وبلاگم...اما حالا اعلام می کنم که: برگشته ام از خودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:48  توسط اعظم حسن تقی  |