تبليغاتX
اعترافات!

حالا کمتر از بیست روز دیگر باقی مانده است...و هر روز که می گذرد خالی دست هام را بیشتر می بینم...و هر روز که می گذرد نا توانی ام را بیشتر احساس می کنم...و هر روزکه می گذرد....

تنها بیست روز دیگر باقی است تا من مسافر خانه  ات شوم...نمی دانم حالا دیگر چطور می توانم بایستم مقابل خانه ات...هفت دور، دور خانه ات بگردم و سر پا ایستاده باشم همچنان...نمی دانم چه می رود بر من....

 

چند روز پیش که که حالم خیلی بد شده بود و مدام خودم رابالا می آوردم ، کارم به بیمارستان و سرم کشید بابا مدام می گفت: تو می خواهی با گرمای سفر چه کنی؟ بابا غصه ی گرمازدگی ام را می خورد اما من نه از گرمازدگی می هراسم و نه از بالا آوردن خودم...من فقط از این می ترسم که نتوانم شکر نعمت هات را به جا بیاورم...

 

می دانم که تو حتی نوازش می کنی مرا با تمام سرشکستگی ام...من دلم می خواهد نماز شکرم را ایستاده بخوانم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 9:46  توسط اعظم حسن تقی  | 

چند وقت پیش بود شاید که گفت:یادت باشد تو کم حرف شده ای تازگی ها!چند روز پیش هم  یک آشنای قدیمی گفت:آرام شده ای دختر!

نمی دانم می شود نامش را آرام شدن گذاشت، کم حرف شدن یا..........

آن شب که راحله خانه مان بود تصمیم گرفتیم شعر بگوییم...مثل خل ها توی تاریکی دراز کشیده بودیم و من با خودکار آبی توی برگ های زرد رنگ می نوشتم...و عاقبت تو این گونه سرازیر شدی در دفترم با من:

 

من لال مانده ام

با دهانی 

          که به اندازه ی چشمان تو حرف ندارد......

 

شاید این تنها دلیل این روزهای کم حرفی باشد!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:12  توسط اعظم حسن تقی  | 

 

حالا نشسته خیال تودر من...در خودِخودم...مثل همین سرخی شفافی که توی رگ هام جاری است، هی می رود ، به مغزم می رسد و دوباره  سرازیر می شود به قلبم...

لیاقت واژه ی تکان دهنده ای می شود  وقتی که می گویی: امیدوارم لیاقتش را داشته باشم...چند روزی است دارم به این واژه فکر می کنم...به  این که اصلن  خودم چقدر لایقم...به این که اصلن لایقم یا نه؟

 

من می ترسم...

می ترسم از دیوارها.....

می شود برای یک بار که شده پنجره  بروید به جای این همه دیوار....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:32  توسط اعظم حسن تقی  | 

حالا باران آرام آرام مي بارد...تو آرام آرام واژه ها را رديف مي كني و من وا مي مانم كه صداي تو زيباترست يا باراني كه مدام مي خورد پشت پنجره ها...

اين جا هوا باراني است ....من همچنان سرگشته...دارم دنبال خودم مي گردم تا رختم را جمع كنم و بروم ميهماني اش...

حالا بايد 30 روز را  از ته بشمرم...حالا بايد خودم را كم  كنم از اين روزها ...حالا بايد رها بشوم از خودم....

اين جا  باران مي آيد ...و من دارم فكر مي كنم به صداي تو...و باران....كه كدام خوش آهنگ تر است...

اين جا باران مي آيد و من دارم فكر مي كنم به سرزميني كه آفتاب هميشه با آن مهربان است....

 

پي نوشت:

مي دانم آشفته نوشته ام...مثل باران و صداي تو كه آشفته مي نويسند مرا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:42  توسط اعظم حسن تقی  | 

حالا ته مانده ي وجودم را مي ريزم توي صدايم تا سرازير شود توي گوش هات...حالا خودِ ته كشيده ام را هي قورت مي دهم تا مبادا ببيني ام كه كم آورده ام يك بار ديگر!حالا آرام و منطقي روي زمين راه مي روم...همه تحسينم مي كنند، شكيبايي ام را مي ستايند...مي گويند تو آرامي...ومن نگاه مي كنم به خودم در آينه هايي كه آرام نشانم مي  دهند...و من نگاه مي كنم در آينه هايي كه من را نشان نمي دهند...و من نگاه مي كنم به آينه هايي كه دروغ هاي وجودم را بزرگتر نمايش مي دهند...مي بيني؟!من هم دچار ِ سرگرداني هاي شده ام... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 17:17  توسط اعظم حسن تقی  |