چند روز پيش بود كه گفت :دعا كنم كه پيدا شوند...
اما امروز گفت كه گم شده اند و احتمالن ديگر نفس نمي كشند...
حالا كوه فاصله انداخته است بين آن ها و آن هايي كه دوستشان مي داشتند...شايد هم سن خودم بودند و شايد هم كوچكتر ، نمي دانم ...و اين اولين بار نبود كه اين اتفاق مي افتاد...كوهنورد ها فريب هواي آفتابي را مي خورند و بعد جايي در ناكجا آباد گم مي شوند...ارتفاع را بالا مي روند تا مرگ را در آغوش بگيرند...تا خدا را....
نمي دانم چه به روز او مي آيد كه دل بسته ي دختر بود...از صبح تا حالا دارم فكر مي كنم به اين كه كوه اين بار در چشم هاش چطور مي نشيند...عاشقانه،خصمانه يا.....
زياد نمي شناسمش تنها از راه دوستي خواهرم با خواهرش واين كه پيشترها كه دبستاني بوديم ،مدرسه هايمان كنار هم بود مي شناسمش و اين كه بعد ها عضو انجمن كوهنوردي شد و كارش صعود به ارتفاعات شده بود ،اما اگر اين ها را هم نمي دانستم ،مي توانستم بفهمم كه چقدر حال پسر بد است وقتي كه اين بار دختر قله را فتح نكرده باز مي گردد...
مي ترسم...مي ترسم از همه چيز...مي ترسم از خودم ...مي ترسم از فردايي كه معلوم نيست چطور مي آيد ...مي گويم پشتم به تو گرم است..مي گويم توكل كرده ام اما ترس...
وا مانده ام...
من از فردا مي ترسم...از روزهاي نيامده ...از ويران شدن روياهايم...از انتظار ....از زمان آبستن حوادث......
مي گويي به حال خودم رهايم نمي كني ...مي دانم...اما مي ترسم....
هي آيه هاي اميد بخشت را مي خوانم ...هي تو اميدم مي دهي اما...
مي دانم كه شكيبا نيستم!
واژه ها غريبه شده اند...يا من غريبه شده ام،با واژه هايي كه هي قورتشان مي دهم و مدام مي ترسم بالا بياورمشان و تو ببيني ام...واژه ها غريبه شده اند وقتي كه مدام تو توي سرم چرخ می زنی و من نمي خواهم كه تو را...
واژه ها غريبه اند...اين همه حرف چرا؟!غریبه که نیستی من از گنگ بودن خودم می ترسم!
"و چون انسان را آسيبي رسد،ما را - به پهلو خوابيده يا نشسته يا ايستاده - مي خواند، و چون گرفتاريش را برطرف كنيم چنان مي رود كه گويي ما را براي گرفتاريي كه به او رسيده نخوانده است.اين گونه براي اسرافكاران آنچه انجام مي دادند زينت داده شده است."
( آيه ۱۲ سوره ي يونس)
"لا تَحزَن اِنَّ الله مَعَنا"
غمگين نباش،خدا با ماست....
خود خدا گفته است...و حرف هاي خدا بي حساب و كتاب نيست و وعده هايش راستين...
خوش به حال ما!!!!!
تقويم را گذاشت مقابلش و شروع كرد به كندن صفحات آن…بهار را با تمام زيبايي اش ريز ريز كرد تابستان را با تمام گرمايش حواله كرد به سطل آشغال…پاييز را گذاشت مقابلش و زمستان را…
به خودش نگاه كرد ميان سياهي پنجره ها …پرده را روي چشم هايش كشيد…خودش را پشت سياهي پنهان كرد……..
**
نگاه كرد به عقربه هاي ساعت…گوش هايش را گرفت اما همچنان تيك تاك ساعت آزارش داد...دستش را دراز كرد و باطري ساعت را بيرون آورد…پشت كرد به ساعت و خواب را جا داد ميان پلك هايش…….
**
صبح ،ساعت از حركت ايستاده بود…برگ هاي تقويم كنارش ريخته بود ،اما نور خورشيد از پشت پرده تابيد روي پلك هايش…
حالا آيه ها را دارم مي خوانم با چشم هاي بهار...حالا نگاه مي كنم به تو و عظمتت از دريچه ي كوچك چشم هام...
*(سوره ي الرحمن)
اين روزها دلم فقط نگاه كردن مي خواهد...نگاه كردن به خودم و زندگي ام...دلم مي خواهد سرك بكشم توي تمام آينه ها و با جسارت تمام زل بزنم به تصويرم در آن...
از نمايشگاه كه بيرون مي آيم به زن مي گويم:خوب بود نگاه آدم به خودش توي آينه هاي شما....مي گويد:اميدوارم توي آينه ها آن چيزي را كه بايد ديده باشيد...
دلم مي خواهد سرك بكشم توي آينه ها...حالا از اين كه خودم را مي بينم توي آن حس خوبي دارم...زندگي را دوست دارم...آدم ها را...حتي دلم براي لحظه هايي كه مي رود هم تنگ مي شود،حتي براي لحظه هايي كه نيامده است بي تاب مي شوم...
نمي دانم چقدر مي پايد اين احوال...نمي دانم اما حس زنده بودن و جنگيدن براي خوب بودن را دوست دارم!
من خوبم...
اينجا هوا آفتابي است...وقتي كه خورشيد اين همه مهربان است!