دل گر ره عشق او نپويد چه كند
جان دولت وصل او نجويد چه كند
آن لحظه كه بر آينه تابد خورشيد
آيينه انا الشمس نگويد چه كند
(ابوسعيد ابوالخير)
كم آورده ام در برابر اين همه خوبي...كمتر آورده ام...هميشه كم آورده ام...
نمي دانم خدايا به چه زباني مي شود سپاس گزار بود مهرباني هايت را...با كدام پيشاني مي شود سر بر سجده ي بندگي ات گذاشت...با كدام روي نداشته مي شود رو به درگاهت ايستاد...
مي دانم از لياقتم نبود از مهرباني ات است كه مي نوازي اين چنين بنده ات را...
آن روز كه توي ساختمان امور فرهنگي دانشگاه بوديم و بحث مكه رفتن شد وقتي كه گفتم مي خواهم با پول خودم بروم و حالا امكانش را ندارم ...صادقانه گفت:مي خواهي موبايلم را بفروشم تا راهي ات كنيم...صادقانه گفت و كم مانده بود كه اشكم را در بياورد...چند روز پيش كه ديدمش گفت:چهل هزار تا الله صمد نذرت كرده ام كه همراهمان بيايي و باز من ماندم كه او مگر چقدر مرا مي شناسد كه اين قدر بي مضايقه خوب است...
من هميشه كوچك بوده ام در برابر بزرگواري هاي همه ي شما...باور كنيد راست مي گويم...
خدايا چقدر من كوچكم....
خدايا سپاس به خاطر تمام آنهايي كه مهربان آفريدي !
حالا توي آسمان راه مي روم....خدايا شكرت...
من مسافر شده ام...
خدايا شكر!
آسمان آفتابي است ،اما دلم مثل سير و سركه مي جوشد...نامه حالا به ستاد حج عمره ي دانشجويي ارجاع شده است...
من نمي دانم اين رشته را كه دوست بر گردنم افكنده است به كدام سو مي كشد اما...راضي ام به رضايش.........
حالا تا چند ساعت ديگر معلومم مي شود....
آي خدا ...
خدا...
خدا...
هنوز معلقي توي هوا!
نامه ارجاع شده است به مسئول دفتر مدير كل و او به خاطر بيمار ي زودتر رفته است.........
فردا روزي ديگر است!
تو بايد اينجا بودي....من بايد با تو بودم و تو نمي شنيدي فقط مي ديدي حالم را...آمده بودي تا بي خودم نباشم و با تو حرف بزنم از اين چند وقت بي تابي و يك بار ديگر خودم را مرور كنم با تو كه همان هوايي را نفس مي كشي كه من....
می ایستم روبه رویت و مي گويم:راحله من هنوز معلوم نيست كه راهي مي شوم يا نه... تو مثل هميشه مهربان نگاهم مي كني ........
چقدر خوب است كه تو زل نمي زني توي چشم هام وقتي كه روحم سر مي رود از چشمم...
نشسته ايم توي پارك .مي گويد فكر مي كنم تو بي قراري...مثل پيشتر هاي من...مي گويم :بي قرارم اما ...حالا انگار نيمي از راه را رفته ام...فقط دلم مي خواهد بروم جايي كه هيچ چيز نيست و همه چيز هست...و لحظه اي را تجربه كنم كه خيره شوم به سياهي پرده ي خانه اش و سفيدي بختم را شكر كنم....
***
صداي اذان مي پيجد توي كتابخانه...كتاب ها را بر مي دارم و راه مي افتم ...
صدايش را كه مي شنوم انگار كنده مي شوم از خودم:بالاخره رفتنت چه شد؟ مي گويم :الله اعلم بالخير والصواب و بغض مي گيرد راه گلويم را........
***
معاون دانشجویي مي گويد :بايد از وزاتخانه درخواست كنيم كه به شما سهميه بدهند...با هزار جان كندن نامه تهيه مي شود تا براي مدير كل وزارت علوم ببرم...
بيتي كه سال هاست گوشه ي مغزم نشسته است توي چشم هام جان مي گيرد و مدام تكرار مي شود:
در بیابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور
من شادم.....
نمي داني هنوز كه قرار است كارت به كجا بكشد....باز هم التهاب...تو دانشجو نيستي و حج عمره ي دانشجويي...........تا چند ساعت ديگر همه چيز معلومت مي شود...تو اما چقدر..........
واي خدا ... مي شود فقط همين يك رويا تحقق پيدا كند و من مقابل خانه ات سربر زمين بگذارم؟اجازه نامه ام را صادر مي كني؟
مي ترسم...
مي خوانمت ...اجابتم مي كني مگر نه؟!
دوباره يك سال جديد شروع شد.حالا بايد دوباره اعداد را از 1 تا 365 بشمرم اما اين بار چقدر فرق مي كند...حالا كه آرزوي تازه اي دارم چقدر همه چيز خوب است...نگاه كردن و خيره شدن به خانه ي چهار گوشه ات....
واي واي واي حتي فكر كردن به آن هم شادي آور است.دلم مي خواهد تمام راه را بدوم و مقابل خانه اش زانو بزنم وخودم را رها كنم در هواي خدايي كه مهربان است....
يعني مي شود؟
من بي قرارم خدايا !بي قرار خيره شدن به خودم در خانه ي امن تو...من دلم تو را مي خواهد...دلم مي خواهد مهمانت شوم!
۱ فروردين ۸۶
مي بيني آبجي بزرگه...من هم دچارالتهاب شده ام...يعني دعوتم مي كند امروز؟! مريم امروز تو تنها كسي بودي كه ديدي كه من چقدر روي هوا راه مي رفتم...يعني مي شود اين 15 دقيقه هم بگذرد و....
هانيه چقدر خوب است كه تو هم حالا كنارم هستي و ما با هم اين لحظه ها را.......آي خدا!من دلم مي خواهد ميهمانت شوم.........
15 دقيقه بعد:
خدايا تو چقدر مهرباني............
ميزبان من سلام!
واي انگار بايد اين سال با اين مژده به پايان مي رسيد.........چقدر خوشم !
لبيك اللهم لبيك!