تبليغاتX
اعترافات!

پنج شنبه بود...دعوتم كرده بود...ميان اين همه سر شلوغي شب عيد. انگار مي خواست حالم را بپرسد و دست نوازش  بر سرم بكشد...اما دربانش راهم نداد!!!!!!!!گفت : چادر!خانم بي چادر نمي شود...

به خودم نگاه مي كنم به فاطمه و شيما...خجالت مي كشم از مامان فاطمه كه تنها مي رود توي حرم تا چادر بياورد براي من كه آن وسط.......

و من فكر مي كنم به اين كه چقدر سخت است دربان ها ،مهمان را راه ندهند .

فاطمه داد  مي زند كه من نمي روم تو...و شيما كه نگاه مي كند و سر تكان مي دهد.من همچنان فكر مي كنم به حجاب و خودم كه به قول بابا هيچ وقت بلد نيستم نه مقنعه سرم كنم نه روسري ...ياد جشنواره مي افتم وآن دعواي كذايي سر بولتن و روتوش عكسم!!!به خاطر بيرون بودن موهايم.....

چقدر ظاهر را چسبيده ايم ما آدم هاي بي مغز...راحت نظر مي دهيم راجع به يك نفر و انگ..........

بالاخره چادر كرايه!!!!!!!! مي كنيم و آن  را مي اندازم روي سرم و به موهايم فكر مي كنم كه از زير چادر هم حتي بيرون آمده است!!!!!!!

وارد حرم مي شوم و او نوازش مي كند مرا حتي با وجود موهاي آشفته اي كه بيرون مانده از چادرم........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:57  توسط اعظم حسن تقی  | 

تنهايي ...خانه تكاني....خانه تكاني تنهايي...

اعتراف مي كنم به اين كه خيلي خوشم اين روز ها...اين روزها كه پوست انگشتانم نازك شده اند و جريان خونم را به چشم مي بينم و گرماي ليوان چاي تا ته جانم را مي سو زاند....

من خوشم با خيال آمدن بهار...با خيال آمدن بهار تا بپيچد تمام زمستانم را در خودش....

بد جور افتاده ام به جان خانه...انگار خانه را كه تميز كنم،خودم هم پاك مي شوم از هر چه....

راستي اي كاش بهار هر سال توي دل هايمان پا بگذارد  تا به استقبال آمدنش خانه ي دل هايمان را هم بتكانيم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:6  توسط اعظم حسن تقی  | 

مي بيني امسال هم دارد تمام مي شود...اين سال سگي هم...حالا خانه را كه مي تكانم لابلاي خرت و پرت ها و كاغذ پاره هايم دنبال تكه هايي از خودم مي گردم...خود خود خودم...بدون هيچ قيد وبند و اما و اگر و شايدي....

امسال هم گذشت...تا چند روز ديگر پرونده ي سيصد و شصت و پنج صفحه اي مان بسته مي شود تا جا براي گشوده شدن يك پرونده ي ديگر باز شود....

 

معلوم نيست كه قرار است چند تا از اين پرونده ها را بايگاني كنيم تا پرونده ي كلي مان را بگذارند زير بغلمان و....

خدايا تعداد پرونده هايمان را نه ،قطر پرونده هايمان را بيشتر كن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:3  توسط اعظم حسن تقی  | 

همیشه  افتخار می کنی به این که خلیفه ی خدا بر روی زمین هستی...و من چند روزی است که دارم به مقام خلیفه بودن فکر می کنم،به این که چقدر توانسته ام خلیفه ی خدا باشم...

دلت می خواهد خلیفه ی لایقی باشی...و من فکر می کنم به میزان لیاقتم!

دلت می خواهد کمی شبیهش باشی ....و من فکر می کنم به این که چقدر شبیهش نیستم...

فکر می کنی به این که باید .....

امروز روز دیگری است....

روزی که تو می توانی مقام خلیفه بودنت را تثبیت کنی........

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:25  توسط اعظم حسن تقی  | 

اعتراف می کنم که:

نا گزير بودم كه خانه عوض كنم...نمي خواهم رد پايي باقي بماند از من .........

سلام  زندگي!

سلام دوستان هميشه من!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:7  توسط اعظم حسن تقی  |